شب 12هزار و یک شبA Thousand and One Nights
از نگاه کامو نو چومهای
«اگر روزی تمام آنچه را که برایش عمر گذاشتهاید از دست بدهید، آیا هنوز دلیلی برای زندگی کردن دارید؟»
- 2 دقیقه خواندن
اندیشمند ژاپنی
«اگر روزی تمام آنچه را که برایش عمر گذاشتهاید از دست بدهید، آیا هنوز دلیلی برای زندگی کردن دارید؟»
حدود هشتصد سال پیش، مردی ژاپنی دید که شهری بزرگ، چقدر زود میتواند فرو بریزد.
نامش کامو نو چومهای بود؛ شاعر و نویسندهای که در کیوتو زندگی میکرد.
آتش، خانهها را خاکستر کرد. گردباد، سقفها را از جا کند. قحطی، مردم را به کوچهها کشاند و زمینلرزه، دیوارها را بر سر خانوادهها فرو ریخت.
چومهای در کتاب «هوجوکی» از کودکی مینویسد که زیر آوار جان داد؛ و از پدر و مادری که با دیدن او از شدت اندوه فریاد کشیدند.
او فقط از ویرانی ساختمانها حرف نمیزد؛ از فرو ریختن اطمینان آدمها مینوشت. از این خیال که آنچه امروز داریم، فردا هم خواهد ماند.
سالها بعد، نزدیک شصتسالگی، به کوهستان رفت و در کلبهای به اندازهٔ تقریباً سه متر در سه متر ساکن شد.
در آن خانهٔ کوچک، چند کتاب داشت، ساز مینواخت، به صدای پرندگان گوش میداد و تغییر فصلها را تماشا میکرد.
دیگر خبری از خانههای بزرگ و رقابت برای مقام نبود.
در آغاز «هوجوکی»، زندگی آدمها را به آب رودخانه تشبیه میکند: رود همیشه جاری است، اما آبی که میبینیم هرگز همان آب پیشین نیست.
انگار میخواست بگوید: ما رنج میکشیم، چون از جهانی که مدام تغییر میکند، انتظار ماندن داریم.
اما شگفتانگیزترین بخش داستان در پایان کتاب است.
چومهای پس از ستایش آرامش کلبهاش، ناگهان از خودش میپرسد:
نکند همین علاقه به کلبه و تنهاییام، وابستگی تازهای باشد؟
و اعتراف میکند که پاسخی برای این پرسش ندارد.
همین تردید، اندیشهاش را انسانیتر میکند. حتی کسی که از ثروت و هیاهو فاصله گرفته، ممکن است به آرامش خودش دل ببندد.
پس زندگی چیست؟
از نگاه کامو نو چومهای، میتوان چنین پاسخ داد:
زندگی فرصتی گذرا برای شناختن ناپایداری جهان و رها شدن از دلبستگیهایی است که ما را اسیر میکنند؛ و راهی که در آن باید حتی وابستگیهای پنهانِ خودمان را هم زیر سؤال ببریم.
و پرسش امشب:
«به چه چیزی در زندگیتان آنقدر دل بستهاید که حتی تصورِ از دست دادنش شما را میترساند؟»