شب 2هزار و یک شبA Thousand and One Nights
از نگاه آلبر کامو
کامو از جایی آغاز میکند که بیشتر ما از آن فرار میکنیم:
- 2 دقیقه خواندن
آیا زندگی ارزش زیستن دارد؟
کامو از جایی آغاز میکند که بیشتر ما از آن فرار میکنیم:
اگر زندگی معنای نهایی نداشته باشد، چرا باید ادامهاش داد؟
برای او، «پوچی» یعنی زندگی بیارزش است؟ نه.
پوچی در فاصلهای متولد میشود میان انسانی که تشنهی معناست و جهانی که پاسخی قطعی به او نمیدهد.
ما میپرسیم:
چرا آمدهایم؟
چرا رنج میکشیم؟
چرا عاشق میشویم؟
چرا باید کسی را از دست بدهیم؟
و در پایان، چرا میمیریم؟
اما جهان اغلب ساکت است.
کامو میگوید مسئله از همینجا شروع میشود:
ما پاسخ میخواهیم، اما جهان الزاماً پاسخی ندارد.
پس چه کنیم؟
تسلیم شویم؟
به مرگ پناه ببریم؟
یا خودمان را با پاسخی که از حقیقتش مطمئن نیستیم آرام کنیم؟
کامو هیچکدام را نمیپذیرد.
او راه سختتری پیشنهاد میکند:
حقیقت را ببین و باز هم زندگی کن.
برای همین به سراغ سیزیف میرود؛ مردی که محکوم است سنگی را تا قله ببرد و هر بار ببیند که سنگ دوباره به پایین میغلتد.
کاری بیپایان.
بینتیجه.
تکراری.
اما کامو درست در همین تکرار، عظمت انسان را پیدا میکند.
سیزیف میداند سنگ دوباره خواهد افتاد.
میداند پایان این راه چیست.
اما باز به پایین کوه برمیگردد و سنگش را برمیدارد.
همین آگاهی، او را از قربانی بودن بیرون میآورد.
کامو در پایان مینویسد:
«باید سیزیف را خوشبخت تصور کرد.»
شاید زندگی ما نیز چیزی شبیه همین باشد.
میسازیم و از دست میدهیم.
دوست میداریم و جدا میشویم.
شروع میکنیم و روزی تمام میشویم.
اما برای کامو، دانستنِ پایان دلیل کنار کشیدن نیست.
برعکس.
چون زندگی محدود است،
هر لحظه جدیتر میشود.
شاید قرار نیست جهان معنای زندگی را به ما هدیه کند.
شاید سهم ما این باشد که بدون تضمین، بدون پاسخ نهایی، و با آگاهی از پایان، باز هم انتخاب کنیم که این زندگی را تمامقد زندگی کنیم.
نه چون جهان به ما وعدهای داده،
بلکه چون هنوز میتوان دوست داشت،
هنوز میتوان ساخت،
هنوز میتوان خندید،
و هنوز میتوان، حتی در دل پوچی، گفت:
من اینجا هستم.
پس:
باز هم عاشق شویم،
باز هم بسازیم،
باز هم برخیزیم،
و سنگ خودمان را تا قله ببریم.