Part 2داستانهای دنبالهدارSerialized Stories
The Second Wife Part 2
در باز شد.
- 2 min read
در باز شد.
زنی با موهای بلند قهوهای مقابلم ایستاد.
گفتم: «من مهنازم. زن بهرام.»
لبخندش خشک شد.
«شما... یعنی... من... ببخشید...»
دستش را به چارچوب در گرفت.
گفتم: «میتونم بیام تو؟»
کنار رفت. «بله... بفرمایید.»
خانه شیک و روشنی بود. مبلهای کرم، پردههای بلند و تابلوهای گرانقیمت. روی میز دو فنجان چینی کنار یک گلدان ارکیده بود.
پرسیدم: «خونه خودته؟»
با صدایی لرزان گفت: «بهرام برام خریده.»
نگاهم روی تابلوها ماند.
تو دلم گفتم:
« به من میگفت پول نداریم پردههای خونه خودمون رو عوض کنیم.»
لیلا سرش را پایین انداخته بود.
نشستم. دستهایش میلرزید.
پرسیدم: «میدونستی زن داره؟»
«با دستپاچگی گفت: شما فقط زیر یه سقف زندگی میکنید. میگفت دیگه بهش توجه نمیکنی، حتی رابطه زناشوییتون تموم شده.»
گفتم: «تموم نشده بود. کم شده بود. مثل خیلی از زن و شوهرا. گاهی من خسته بودم، گاهی اون. بینمون سکوت افتاده بود، اما سکوت اجازه دروغ گفتن نبود.»
لیلا آهسته گفت: «من فکر میکردم دیگه دوستش نداری.»
پرسیدم: «این رو اون گفت یا تو دوست داشتی باور کنی؟»
جواب نداد.
بعد ناگهان بغضش شکست.
«مهناز خانم ، وقتی با بهرام آشنا شدم، اجارههام عقب افتاده بود. دو جا کار میکردم. دخترم پیش پدرش زندگی میکرد. بهرام کمکم کرد. اول قرض داد، بعد این خونه رو خرید.»
پرسیدم: «پس عاشق پولش شدی؟»
اشکهایش را پاک کرد.
«نمیدونم. اول فکر میکردم نجاتم داده. بعد دیگه نمیفهمیدم کجا کمک تموم شده و وابستگی شروع شده.»
نگاهش کردم.
«لیلا، اگه بهرام پول نداشت، بازم عاشقش میشدی؟»
مدتی ساکت ماند.
«نمیدونم... و همین از همه بیشتر میترسوندم.»
گفتم: «فقر آدم رو مجبور میکنه به خیلی چیزها تن بده. ولی تو میدونستی من وجود دارم.»
گفت: «میدونم. نمیخوام خودمو بیگناه نشون بدم.»
پرسیدم: «چند وقته منتظری از من جدا بشه؟»
«سه سال.»
«چرا سه سال؟»
چشمهایش دوباره خیس شد.
«چون سه ساله عقد کردیم.»
انگار زمین زیر پایم خالی شد.
یاد صبحی افتادم که برای مأموریت اصفهانش لقمه پیچیده بودم.
گفتم: «پس تو سه سال زن قانونی اون بودی و من حتی نمیدونستم.»
لیلا گریه میکرد.
آرام گفتم: «دروغش به تو امید داده، به من آرامش دروغی. ولی تو میدونستی من هستم.»
سرش را پایین انداخت.
دیگر چیزی نگفتم.
چند لحظه فقط صدای گریه آرام لیلا میآمد.
ناگهان صدای قدمهایی از راهرو شنیدیم.
لیلا سر بلند کرد.
نگاهمان به هم افتاد.
کلیدی در قفل چرخید.
پایان قسمت دوم — ادامه دارد...