Part 1داستانهای دنبالهدارSerialized Stories
The Second Wife Part 1
بیستوپنج سال با بهرام زندگی کردم. فکر میکردم او را از صدای قدمهایش میشناسم. میدانستم چایش را پررنگ میخورد، از پیاز خام بدش میآید و وقتی ناراحت است، با انگشت روی میز ضرب میگیرد.
- 2 min read
بیستوپنج سال با بهرام زندگی کردم. فکر میکردم او را از صدای قدمهایش میشناسم. میدانستم چایش را پررنگ میخورد، از پیاز خام بدش میآید و وقتی ناراحت است، با انگشت روی میز ضرب میگیرد.
فقط نمیدانستم سه سال است زن دیگری در زندگیاش دارد.
اسمم مهناز است، پنجاهوچهار سالهام. دو بچه بزرگ کردهایم. زندگیمان مثل بیشتر زندگیها بود؛ قسط، خرید، مهمانی، دلخوری و آشتی. گاهی حوصله هم را نداشتیم، اما من هنوز دوستش داشتم.
سهشنبهشب، بهرام رفت حمام. گوشیاش روی میز آشپزخانه روشن شد. پیامی از زنی به نام لیلا بود:
«بهرام، دیگه نمیتونم اینطوری زندگی کنم. یا تکلیفت رو روشن کن یا بذار برم.»
نمیدانم چرا گوشی را برداشتم. پیامهای قبلی را باز کردم. عکسهایی دیدم که دست بهرام دور شانه زنی بود. قرارهای دونفره، دلتنگیها، دعواها، آشتیها... و تاریخهایی که تا هفت سال عقب میرفت.
صدای دوش آب میآمد و من روی صندلی آشپزخانه خشکم زده بود.
بهرام بیرون آمد و گفت: «مهناز، یه چای پررنگ میریزی؟»
چای ریختم. شام کشیدم. پرسیدم فردا ناهار چه میخواهد. خودم هم نمیفهمیدم چطور هنوز میتوانستم حرف بزنم.
آن شب کنارم خوابید. دستش را روی شانهام گذاشت. همان دستی که در عکس دور شانه آن زن بود. به بهانه گرما کنار کشیدم. تا صبح چشم روی هم نگذاشتم.
سه روز، خاطرات هفت سال گذشته را زیرورو کردم. مأموریتها، تولدهایی که نبود، تلفنهایی که جواب نداده بود.
یادم آمد وقتی مادرم در بیمارستان بود، بهرام گفت جلسه دارد و نیامد. آن شب تنهایی کنار تخت مادرم نشسته بودم و برای او دلم میسوخت که چقدر کار میکند. حالا نمیدانستم آن شب واقعاً کجا بوده است.
درد خیانت فقط این نیست که امروزت را میشکند؛ گذشتهات را هم از تو میگیرد.
پنجشنبه صبح گفت: «دو روز میرم اصفهان، کار دارم.»
پیراهن آبیاش را داد اتو کنم. اتو کردم. هنگام رفتن پرسید: «چیزی نمیخوای؟»
دلم میخواست بگویم: «آره، حقیقت رو.»
اما گفتم: «خوش بگذره.»
وقتی رفت، نشستم و گریه کردم. بعد صورتم را شستم، آدرس لیلا را از پیامها برداشتم و تاکسی گرفتم.
جلوی ساختمانی قدیمی پیاده شدم. سه طبقه بود و گلدان خشکی کنار در داشت. تا طبقه سوم بالا رفتم. جلوی واحد ایستادم.
دلم میخواست فرار کنم.
میترسیدم با دیدن آن زن بفهمم چه چیزی داشته که من نداشتهام.
دستم لرزید. زنگ را فشار دادم.
صدای قدمهایی از پشت در آمد.
قفل چرخید.
و زن در را باز کرد.
پایان قسمت اول — ادامه دارد...