Part 4داستانهای دنبالهدارSerialized Stories
The Second Wife Part 4
دستش را بالا برد و به طرفم خیز برداشت.
- 3 min read
دستش را بالا برد و به طرفم خیز برداشت.
برای یک لحظه خشکم زد.
باورم نمیشد مردی که بیستوپنج سال کنارش خوابیده بودم، همان مردی که وقتی تب میکردم برایم آب میآورد، حالا دستش را برای زدن من بالا برده باشد.
نمیدانم آن نیرو از کجا آمد.
از جا بلند شدم، دستش را گرفتم و با تمام توان هلش دادم.
بهرام دو قدم عقب رفت.
خودش هم انگار شوکه شده بود.
نگاهش کردم.
گفتم:
«چی شد بهرام؟ دست برای زدن هم پیدا کردی؟ دیگه چی مونده که ازت ندیده باشم؟»
چیزی نگفت.
فقط به دست خودش نگاه کرد.
لیلا کنار پنجره ایستاده بود. رنگش پریده بود. برای اولین بار به بهرام طوری نگاه میکرد که انگار او هم این مرد را نمیشناخت.
گفتم:
«نگام کن.»
بهرام سرش را بالا آورد.
«من همون زنم. همونی که بیستوپنج سال کنارت زندگی کرد. چند دقیقه پیش داشتی برای خیانتت دلیل میآوردی. حالا چون گفتم اگه منم به یه مرد دیگه پناه میبردم چی، خواستی منو بزنی؟»
بهرام آرام گفت:
«من... نمیخواستم...»
خندیدم.
«عجب جملهای! سه ساله هر کاری کردی، بعدش میگی نمیخواستم.»
جلوتر رفتم.
«نمیخواستی عاشق بشی. نمیخواستی دروغ بگی. نمیخواستی کار به اینجا بکشه. الانم نمیخواستی منو بزنی.»
نگاهش کردم.
«پس بالاخره کدوم کار زندگیت رو خودت خواستی، بهرام؟»
جوابی نداد.
روی مبل نشست.
انگار یکدفعه پیر شده بود.
گفت:
«تو نمیفهمی چه حالی داشتم.»
گفتم:
«پس بفهمونم.»
به او نزدیکتر شدم.
«تو گفتی دلت میخواست هنوز برای یه زن جذاب باشی. گفتی دلت میخواست چشم یکی با دیدنت برق بزنه. قبول. منم دلم میخواست.»
سرش را بلند کرد.
گفتم:
«فکر کردی من از پیر شدن نمیترسیدم؟ فکر کردی من دلم نمیخواست هنوز کسی نگام کنه و بگه قشنگی؟»
بهرام گفت:
«من نگفتم تو قشنگ نیستی.»
گفتم:
«سالها بود نگفتی قشنگی.»
ساکت شد.
گفتم:
«تو رفتی دنبال زنی که بهت ثابت کنه هنوز مرد جذابی هستی. من موندم و سعی کردم باور کنم عشق فقط اون برق چشم روزهای اول نیست.»
بهرام آهسته گفت:
«مهناز، رابطه ما مرده بود.»
گفتم:
«نه. مریض بود.»
مکث کردم.
«و تو بهجای درمانش، رفتی یه رابطه سالمتر برای خودت پیدا کردی.»
صورتش را میان دستهایش گرفت.
گفت:
«من فقط میخواستم خوشحال باشم.»
گفتم:
«با هزینه کی؟»
ساکت ماند.
«من؟ لیلا؟ بچههات؟ یا همهمون؟»
بهرام گفت:
«من نمیخواستم هیچکدومتون رو از دست بدم.»
گفتم:
«اینکه دیگه مطمئنم.»
مکث کردم.
«منو برای امنیتت و کلفتی نگه داشتی. لیلا رو برای تفریح و رختخواب.»
نگاهش کردم.
«یه چیز رو هنوز جواب ندادی.»
نگاهم کرد.
«اگه من همین کار رو کرده بودم... اگه سه سال با یه مرد دیگه زندگی کرده بودم و بعد بهت میگفتم هنوز یه جور دیگه دوستت دارم، تو میموندی؟»
صورتش دوباره تغییر کرد.
اما این بار دستش بالا نرفت.
فقط گفت:
«نمیدونم.»
آرام گفتم:
«نه بهرام. میدونی. فقط برای اولین بار جرئت نداری حقیقتش رو بگی.»
بهرام چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد آرام گفت:
«اگه تو این کارو کرده بودی... شاید نمیتونستم تحمل کنم.»
گفتم:
«شاید؟»
سرش را پایین انداخت.
گفتم:
«نه بهرام. تو حتی شنیدن اسمش رو هم نتونستی تحمل کنی. فقط تصور کردی شاید مرد دیگهای به من نگاه کرده باشه، دستت رفت بالا.»
جوابی نداد.
نگاهی به خانه کردم و گفتم:
«پول این خونه رو از کجا آوردی؟»
جواب نداد.
بلندتر پرسیدم:
«پول این خونه رو از کجا آوردی؟»
یکدفعه ته دلم خالی شد.
آهی از نهادم بیرون آمد و شل شدم.
سه سال پیش یادم آمد؛ آنهمه اصرار و هزار تا کلکی که زد تا پولی را که در بورس سرمایهگذاری کرده بودم و از ارث پدریام بود، به نامش وکالت بدهم.
با ترس و دلهره پرسیدم:
«پول بورس رو که برنداشتی؟»
سکوت کرد.
و من از سکوتش فهمیدم.
گفتم:
«تو پول ارث پدری منو، که برای زندگی و آینده بچههام گذاشته بودم، آوردی خرج عیاشی کردی؟»
ساکت بود.
نمیدانستم چی بگم.
گفتم:
«تو دو تا بچه داری. خجالت نکشیدی؟»
«من... من... من...»
رو کردم به لیلا و بلند شدم برم سمتش. میخواستم تمام حرصم رو سر اون خالی کنم.
احساس کرد دارم میرم سمتش.
گفت:
«یه چیزی هست که هیچکدومتون نمیدونین.»
ایستادم.
بهرام هم برگشت سمت لیلا.
لیلا گفت:
«امروز میخواستم به بهرام بگم.»
من و بهرام نگاهش میکردیم و چیزی نمیگفتیم.
بعد از چند لحظه گفت:
«من حاملهام.»
پایان قسمت چهارم — ادامه دارد...