قسمت 5داستانهای دنبالهدارSerialized Stories
آخرین خانه
«من حاملهام.»
- 5 دقیقه خواندن
«من حاملهام.»
همین دو کلمه کافی بود تا برای چند ثانیه همهچیز درونم ساکت شود.
نه صدای بهرام را میشنیدم، نه نفسهای لیلا را، نه حتی صدای خودم را.
فقط به شکم لیلا نگاه میکردم.
بعد نگاهم رفت سمت بهرام.
صورتش نشان میداد این یکی را واقعاً نمیدانسته.
لبهایش تکان خورد.
«چی؟»
لیلا دوباره گفت:
«حاملهام.»
بهرام نشست.
من اما دیگر چیزی برای گفتن نداشتم.
کیفم را برداشتم.
بهرام گفت:
«مهناز... صبر کن.»
برگشتم.
«برای چی؟ هنوز چیزی مونده که باید بفهمم؟»
گفت:
«باید حرف بزنیم.»
گفتم:
«نه. تو سه سال وقت داشتی حرف بزنی. از فردا جور دیگه حرف میزنیم.»
و از آن خانه بیرون آمدم.
آن شب وقتی به خانه برگشتم، تا صبح نخوابیدم.
نه گریه کردم، نه چیزی شکستم.
فقط نشستم و فکر کردم.
به بیستوپنج سال زندگی.
به پولی که پدرم برایم گذاشته بود.
به بچههایم.
به تمام دفعاتی که بهرام گفته بود:
«نگران نباش، من هستم.»
صبح که شد، برای اولین بار فهمیدم دیگر نمیخواهم او «باشد».
چند روز بعد با وکیل صحبت کردم.
مدارک را جمع کردم.
حسابها، وکالتنامه، انتقال پول، خرید خانه.
بهرام اول انکار کرد.
بعد گفت:
«مهناز، آبروی منو نبر.»
گفتم:
«آبروت رو من نمیبرم. فقط دارم چیزی رو که مال منه پس میگیرم.»
تهدیدش کردم اگر خانه را برنگرداند، همهچیز را قانونی پیگیری میکنم.
این بار دیگر مهنازی نبودم که با یک «بعداً درستش میکنیم» آرام شود.
گفتم:
«اون پول ارث پدرم بود. نه هدیه به تو، نه سرمایه برای زندگی دومت.»
چند هفته طول کشید.
دعوا کرد.
خواهش کرد.
گفت بچهها میفهمند.
گفتم:
«باید بفهمن.»
بالاخره کوتاه آمد.
خانهای که با پول من خریده بود، برگشت.
خانه خودمان هم به نام دو تا بچه ها کردم.
هزینه بچهها هم مشخص شد.
بعد درخواست طلاق دادم.
روزی که برگهها را مقابلش گذاشتم، مدت زیادی نگاهشان کرد.
گفت:
«واقعاً میخوای بیستوپنج سال زندگی رو تموم کنی؟»
نگاهش کردم.
گفتم:
نه
تو سه سال پیش تمومش کردی.
سرش را پایین انداخت.
بعد گفت:
«پس من چی؟»
نمیدانم چرا، اما خندیدم.
«تو؟»
مکث کردم.
«تو که لیلا رو دوست داری.
حالا دیگه لازم نیست پنهانش کنی. برو باهاش زندگی کن.»
نگاهم کرد.
«مهناز...»
گفتم:
از امروز آزادی، بهرام.
همون چیزی که برای داشتنش اینهمه دروغ گفتی.»
اما زندگی گاهی عجیبتر از چیزی پیش میرود که فکر میکنیم.
لیلا زنگ زد
مدت زیادی شمارهاش روی صفحه گوشی بود و جواب ندادم.
بار دوم برداشتم.
گفت:
«فقط میخواستم یه چیز رو بدونی.»
ساکت ماندم.
گفت:
«من از بهرام جدا شدم.»
گفتم:
«این دیگه مسئله من نیست.»
گفت:
«میدونم.»
صدایش میلرزید.
«بارداری رو هم ادامه ندادم.»
چند لحظه چیزی نگفتم.
نمیدانستم باید چه احساسی داشته باشم.
خوشحال نبودم.
غمگین هم نبودم.
فقط خسته بودم.
پرسیدم:
«چرا؟»
گفت:
«چون تازه فهمیدم با چه کسی زندگی میکردم.»
سکوت کرد و ادامه داد:
«فکر میکردم بهرام مردیه که به من کمک کرد وقتی هیچکس نبود. بعد فهمیدم خونهای که برام خریده، با پول تو بوده. فهمیدم به تو چی گفته، به من چی گفته... بعد هم دیدم چطور دستش رو روت بلند کرد.»
مکث کرد.
«من نمیخواستم بقیه عمرم منتظر باشم یه روز همون مرد رو جلوی خودم ببینم.»
بعد آرامتر گفت:
«و آره... وقتی پول و خونه هم رفت، تازه فهمیدم خیلی از چیزایی که اسمش رو عشق گذاشته بودم، شاید عشق نبوده.»
این جملهاش در ذهنم ماند.
نه چون دلم برایش سوخت.
بلکه چون شاید برای اولین بار، هر دوی ما داشتیم یک مرد را بدون داستانهایی که برایمان ساخته بود میدیدیم.
بعد از آن دیگر با لیلا حرف نزدم.
طلاق من و بهرام چند ماه بعد نهایی شد.
روز آخر، بیرون دادگاه ایستاده بودیم.
بهرام پیرتر به نظر میرسید.
واقعاً پیرتر.
گفت:
«مهناز... میشه یه چیزی بپرسم؟»
گفتم:
«بپرس.»
گفت:
«هیچ شانسی نیست؟»
نگاهش کردم.
روزگاری اگر همین سؤال را میپرسید، شاید قلبم میلرزید.
اما آن روز چیزی درونم آرام بود.
گفتم:
«برای برگشتن به کجا؟»
جوابی نداشت.
از کنارش رد شدم.
چند قدم که رفتم، صدایم کرد.
برنگشتم.
فقط دستم را بالا آوردم و رفتم.
لیلا رفته بود.
من رفته بودم.
بچهها هم دیگر مثل قبل با او نبودند.
گاهی به این فکر میکنم که تمام این ماجرا از یک جمله شروع شد:
«من تنها بودم.»
حالا که همهچیز تمام شده، میدانم من هم در این زندگی بیتقصیر نبودم.
شاید باید بیشتر حواسم به رابطهمان میبود. بیشتر به بهرام، به خودم، به فاصلهای که آرامآرام میان ما افتاد.
شاید باید زودتر میفهمیدم که زندگی مشترک فقط با ماندن زیر یک سقف دوام نمیآورد؛ باید برایش وقت گذاشت، حرف زد، شنید، یاد گرفت و دوباره همدیگر را دید.
من امروز از جدایی خوشحال نیستم.
بیستوپنج سال برای این زندگی زحمت کشیده بودم. خاطره ساخته بودم، بچه بزرگ کرده بودم، پیر شده بودم، امید بسته بودم.
و حالا میفهمم من هم باید بیشتر یاد میگرفتم که چطور بهتر زندگی کنم، چطور بهتر دوست داشته باشم و چطور نگذارم سکوت جای گفتوگو را بگیرد.
اما یک چیز را هم فهمیدهام:
کمتوجهی، خستگی یا فاصله در یک زندگی مشترک میتواند سهم هر دو نفر باشد؛
اما دروغ، خیانت و پنهانکاری، انتخاب کسی است که آن را انجام میدهد.
من سهم خودم را میپذیرم.
اما گناه دیگری را به دوش نمیکشم.
بهرام برای فرار از تنهایی، زندگی دیگری ساخت.
برای نگه داشتن زندگی اولش دروغ گفت.
برای حفظ زندگی دومش از زندگی اول دزدید.
و آنقدر تلاش کرد هیچکس را از دست ندهد...
آخرش همه رفتند.
دوست من
بهرام از تنهایی میترسید.
اما آنقدر برای فرار از آن، آدمهای زندگیاش را شکست
که در پایان، تنها چیزی که برایش ماند، همان تنهایی بود.
پایان