قسمت 3داستانهای دنبالهدارSerialized Stories
قسمت سوم
لبهایم را باز کردم.
- 2 دقیقه خواندن
لبهایم را باز کردم.
میخواستم بگویم:
«یه چیزی هست که باید اعتراف کنم...»
اما نگفتم.
فقط دستش را محکمتر گرفتم و گفتم:
«چیزی نیست. فقط یکم ذهنم درگیره.»
نگاهم کرد.
«مطمئنی؟»
گفتم:
«آره.»
و همان لحظه فهمیدم اولین دروغ بعد از خیانت را هم گفتهام.
روزهای بعد سعی کردم همان کاری را بکنم که امیر گفته بود.
بیشتر حواسم به همسرم بود.
زودتر خانه میآمدم.
صبحها قبل از رفتن بغلش میکردم.
گاهی برایش گل میخریدم.
آخر هفتهها برنامه میچیدم.
بیشتر از قبل میگفتم:
«دوستت دارم.»
اما هرچه بیشتر تلاش میکردم، او بیشتر میفهمید چیزی عوض شده.
یک شب سر شام گفت:
«میتونم یه چیزی بپرسم؟»
گفتم:
«آره.»
قاشقش را کنار گذاشت.
«تو چرا اینقدر عوض شدی؟»
خندیدم.
«مگه بده؟»
گفت:
«نه. اتفاقاً خوبه. ولی آدم وقتی یکی یهو زیادی خوب میشه، میترسه.»
لبخند از صورتم افتاد.
«از چی؟»
گفت:
«از اینکه پشتش یه چیزی باشه.»
قلبم تندتر زد.
چند ثانیه نگاهم کرد و پرسید:
«تو چیزی رو از من پنهون میکنی؟»
همان لحظه حرف امیر توی سرم پیچید:
«اگه خودش مستقیم پرسید... نمیدونم اون موقع باید دروغ بگی یا نه.»
گفتم:
«چرا این سؤال رو میپرسی؟»
گفت:
«چون حس میکنم چند وقته اینجا نیستی. بدنت پیش منه، ولی فکرت یه جای دیگهست.»
ساکت ماندم.
گفت:
«نمیخوام گوشیتو بگردم. نمیخوام بازجویت کنم. فقط میخوام بدونم چیزی هست که باید بدونم یا نه.»
دهانم خشک شده بود.
گفتم:
«اگه یه چیزی باشه که دونستنش فقط اذیتت کنه چی؟»
صورتش عوض شد.
خیلی آرام گفت:
«پس هست.»
گفتم:
«من نگفتم هست.»
گفت:
«ولی نگفتی نیست.»
بلند شد و رفت کنار پنجره.
«میدونی بدترین چیز چیه؟ اینکه الان ذهنم خودش شروع میکنه داستان ساختن. شاید چیزی که واقعاً اتفاق افتاده از چیزی که من تصور میکنم کوچیکتر باشه، شاید هم بزرگتر. ولی الان دیگه میدونم یه چیزی هست.»
چشمهایش پر شده بود.
برای اولین بار از خودم پرسیدم:
شاید سکوتی که قرار بود از او محافظت کند، داشت بیشتر از حقیقت آزارش میداد.
رفتم سمتش و گفتم:
«اگه حقیقتی باشه که بعدش دیگه هیچچیز مثل قبل نشه چی؟»
گفت:
«شاید حق من باشه که خودم تصمیم بگیرم بعدش چی بشه.»
این بار مستقیم پرسید:
«به من خیانت کردی؟»
و من فقط نگاهش کردم.