داستان کوتاه ·
بعدا
ویدیوی داستان
بعدا
همیشه یک جمله داشت:
«باشه بعدا،.»
اوایل ازدواج،
—زری: آخر هفته بریم شمال؟
محمود:
— بذار قسط خونه سبکتر بشه.
وقتی بچهها کوچک بودند و میگفتند:
— بابا بیا باهامون بازی کن.
محمود:
— این روزا سرم شلوغه. بعداً.
«و «بعداً» کمکم شد یکی از اعضای خانواده.»
خانه بزرگتر شد.
ماشین عوض شد.
بچهها بزرگ شدند.
پسرش نوجوانش:
— بابا جمعه بیا بازی منو ببین.
محمود:
— جمعه بعد، قول میدم.
جمعه بعد هم نرفت.
دخترش روز قبل از فارغالتحصیلی گفت:
— بابا، فردا دانشگاه میای دیگه؟ یادت نره.
محمود گفت:
— تمام سعیمو میکنم بیام.
نرفت
سالها گذشت.
روز بازنشستگی، برای اولین بار صبح ساعت را خاموش کرد و دوباره نخوابید.
کنار پنجره نشست و گفت:
«خب… حالا وقت زندگیه.»
رو به همسرش کرد:
— بریم سفر. همونجایی که همیشه میخواستی.
زن لبخند تلخی زد:
— تو که دیگه زانوت برای رانندگی طولانی همراهی نمیکنه، منم پام درد میکنه. همین دوروبر بریم یه جایی.
محمود چیزی نگفت.
به پسرش زنگ زد.
— آخر هفته بیا احتمالا بریم با مادرت مسافرت دسته جمعی بریم
پسر گفت:
— بابا، این آخر هفته با دوستام دورهمی داریم. باشه یه وقت دیگه.
به دخترش زنگ زد.
— چند روز بیا پیشمون.
دخترش گفت:
— کاش زودتر میگفتی. این دو ماه واقعاً نمیرسم.
محمود گوشی را گذاشت.
برای اولین بار فهمید آدمها نرفته بودند؛
فقط زندگیشان را بدون او یاد گرفته بودند.
آن شب جعبه عکسها را آورد.
در بیشتر عکسها نبود.
پشت یکی، دخترش با خط بچگی نوشته بود:
«بابا نیومد. کار داشت.»
مدت زیادی همان جمله را نگاه کرد.
صبح، زری صدای افتادن چیزی را شنید.
وقتی وارد اتاق شد، محمود کنار تخت افتاده بود.
اورژانس آمد.
اما دیگر دیر شده بود.
روی یک کاغذ نوشته بود:
«دیگه چیزی رو برای بعد نمیذارم.»
فقط این را نمیدانست:
گاهی «بعد» اصلاً نمیآید.
د.